رضا قليخان هدايت

1712

مجمع الفصحاء ( فارسي )

در خنده چو ياقوت معصفر بگشايند * وز گرد چو زنجير معنبر بفشانند صد سنبله از سنبل بر لاله نگارند * سى كوكبه از كوكب بر مه بفشانند چون سيم همه پاك‌تن و پاك‌جبينند * چون سنگ همه سخت‌دل و سخت‌كمانند مانند تذروند چو با جام شرابند * مانند هزبرند چو با تيغ و سنانند از خشم و رضا همچو زمانند و زمينند * وز نطق و دهن همچو يقينند و گمانند با قرطهء رومى همه چون بدر منيرند * بر مركب تازى همه چون بادبزانند مانند سهيل يمن و آتش برقند * چون با قدح باده و با تيغ يمانند بىعطر همه مشك خط و مشك عذارند * بىخشم همه تنگدل و تنگ‌دهانند چون غاليه دانست دهانشان و همه‌سال * در غاليه‌گون تاب سر زلف نهانند مالند چرا غاليه بر رخ كه همه خود * بىغاليه با غاليه و غاليه‌دانند از جعد و قفا همچو ضيااند و ظلامند * از زر و قبا همچو بهارند و خزانند شاهان جهان در كف آن جمله اسيرند * شيران عرين با دلشان جمله عران‌اند در رزم بجز تيغ زدن راى نبينند * در بزم بجز دل ستدن كار ندانند مانندهء ايشان كه بود در همه عالم * كاندر دو مكان مايهء سودند و زيانند هرگاه كز ايشان صنمى بينم با خويش * گويم خنك آن را كه چنين نوش‌لبانند ارجو كه به اقبال خداوند بيابم * زينان صنمى گر به بها نيك گرانند سلطان جهان خسرو گيتى كه غلامانش * از محتشمى هريك چون قيصر و خانند آنان كه به تير از شب ظلمت بربايند * وانان كه به تيغ از مه گردون بستانند چون رايت منجوق ملكشاه ببينند * چون نامهء طغراى ملكشاه بدانند تسبيح ملك بر دل ز ايزد بپذيرند * تا نام ملكشاه چو تسبيح بخوانند و له ايضا من نصيب عيش دوش از عمر خود برداشتم * كز سمن بالين و از شمشاد بستر داشتم